![]() |
![]() |
|
| رازها را باید گفت؛ جور دیگر باید زیست... |
|
بسم الله الرحمن الرحیم السلام علیک أیّها الإمام الشَریدُ الطَریدُ الفریدُ الوحیدُ.[1] سلام بر تو ای امام رانده شده، ای امام دور نگه داشته شده، ای امام تنها، سلام بر تو ای یگانه ی بی همتا. در میان جامعه ی شیعی خودمان، شاید بتوان «غفلت» را بارزترین ویژگی دانست. غفلت از هویت و غفلت از هدف. به کوهنوردانی می مانیم که با کوله بارهایی مجهز و کامل، به هوای قله ای سخت مسیر اما دست یافتنی راه افتاده ایم، ولی در میانه ی راه، همان جا که نگاه به قله می تواند انگیزه هایمان را برای ادامه ی راه، جان تازه ببخشد؛ همان جا که توجه به راه طی شده می تواند اراده هایمان را استوار سازد؛ همان جا که اندوخته های کوله بارمان- اگر به آن اعتماد کنیم- می تواند همه ی نیازهایمان را برطرف کند؛ در همین میانه، شیطانک هایی که در دره های اطراف برایمان دست تکان می دهند تا ما را را شریک سقوطشان کنند و به جمع نیروهای از قله بازمانده شان بیفزایند، دل از ما می برند بی آن که بفهمیم بلندای چه قله ای را با پستی چه دره ای معاوضه می کنیم. قانعمان می کنند همراهشان شویم. و ما قانع می شویم. قانع می شویم مقصدمان را فراموش کنیم. قانع می شویم از راهی که تا این جا با هزار مصیبت پشت سر گذاشته ایم، چشم بپوشیم. قانع می شویم آب گوارا و روح بخش کوله بار خودمان را به سراب آن ها بفروشیم. و این پایان ماجرا نیست. قصه ی تلخ سفر ما، آن گاه خون به دل قله نشینان می کند - همان هایی که رسیدن تک تک ما آرزویشان بود- که ما با ژست های فاتحانه سرود پیروزی سر می دهیم و سرافرازانه به یکدیگر تبریک می گوییم: « قُل هَل نُنَبِّئُكم بِالأَخسَرينَ أَعمالاً الَّذينَ ضَلَّ سَعْيُهُم فِي الْحَياةِ الدُّنيا وَ هُم يَحْسَبُونَ أَنَّهُم يُحْسِنُونَ صُنْعاً »[2] داستان، داستان تلخ تر از زهر زندگی ماست در عصر غیبت. داستان مردمانی است شیعه نام که به گنجینه های معارف آسمانی خود پشت کرده اند. داستان مردمانی که سعادت را نه در آن چه پیشوایانشان می گویند، که در آن چه دیگران برایشان می نویسند، می بینند. دیگرانی که از قضا دشمن آن هایند، و صد البته آن قدر عقل شیطانی شان کار می کند که برنامه هایشان را به اسم دوستانِ عزیز تر از جان به خورد سوژه هایشان بدهند. داستان تلخ مردمانی که به وقت شعار، تمام قد ایستاده اند، اما آن گاه که بر سر دو راهی های هر روزه باید برای انتخابشان، «ملاک» داشته باشند، ملاک های خود ساخته و شیطان ساخته را بر ملاکِ خدا ساخته ترجیح می دهند. بیماری اگر به جان کسی رسوخ کند، خطرناک است. اما خطرناک تر آن است که این بیماری رسوخ کرده، دردآور نباشد. حکایت بیماری است که شادمان در جمع دوستانش قهقهه می زند، بی خبر از آن که تا عمق جانش در معرض هلاکت است. و خاصیت غفلت همین است. دستگاه پرکار شیطان و اتباع اِنسی اش، عقل هایمان را با آمپول های ضد درد بی حس کرده اند. تا لایه های زیرین عقل و دل ما نفوذ کرده اند، بی آن که احساس خطر کنیم. عقایدمان را سست کرده اند؛ مُجابمان کرده اند نسبت به هجمه هایی که به دینمان می شود، بی تفاوت باشیم؛ سهل بگیریم؛ به هر عقیده ای احترام بگذاریم؛ ارزش هایمان را قابل تجدید نظر بدانیم؛ به بازی های رنگارنگ دنیا دل خوش کنیم؛ حرام خدا را با هزار توجیه، حلال بشماریم؛ بر منکر، چشم ببندیم؛ نه، خودمان هم در ترویجش سهیم شویم؛ باورمان شده زندگی یعنی مدرن شدن، یعنی توسعه یافتن، یعنی دنیاپرستی؛ به ما قبولانده اند که در همه چیز حق اظهار رأی داریم، حتی در دین خدا؛ طوق بندگی را آرام آرام از از گردن هایمان باز کرده ایم؛ حواسمان هم نیست که این موجود دوپا را برای آقایی نیافریده اند، در هر حال بنده است، بی اله نمی ماند، بندگی خدا نکرد بنده ی هوس شده است: «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواه»[3] ولایت و سرپرستی و صاحب اختیاری خدا را نپذیرفت، صاحب اختیاری طاغوت ها را پذیرفته است: «اللَّهُ وَلِيُّ الّذينَ آمَنوا يُخْرِجُهم مِنَ الظُّلُماتِ إلَى النّور و الّذينَ كفَروا أَولياؤُهم الطَّاغوت»[4] البته غافلیم، احساس درد نمی کنیم. هشیارمان اگر کنند شاید دلمان نخواهد این گونه باشیم. اما وقتی مظاهر گوناگون زندگی فردی و اجتماعی مان، وضعیتی را نمایش می دهند که دستگاه طاغوت - یعنی هر آن چه در برابر دستگاه خدا و اولیای اوست- می پسندد، نباید نگران شویم؟ « إِنَّ الَّذينَ اتَّقَوا إِذا مَسَّهم طائِفٌ مِنَ الشَّيطان تَذَكَّروا فَإِذا هُم مُبصِرونَ»[5]
اللَّهُمَّ إِنّا نَشكو إِلَيكَ فَقْدَ نَبِيِّنا و غَيْبَةَ وَلِيِّنا و شِدَّةَ الزَّمانِ عَلَيْنا و وقوعَ الفِتَنِ بِنا و تَظاهُرَ الأَعداءِ و كَثرَةَ عَدُوِّنا و قِلَّةَ عَدَدِنا.[۶] [1] : بحارالأنوار؛ ج51 ؛ ص 37 . در توصیف امام عصر سلام الله علیه و عجل الله تعالی فرجه الشریف. [2] : 103-104 / کهف؛ بگو: «آيا شما را از زيانكارترين مردم آگاه گردانم؟» [آنان] كسانىاند كه كوشششان در زندگى دنيا به هدر رفته و خود مىپندارند كه كار خوب انجام مىدهند. [3] : 23/ جاثيه؛ پس آيا ديدى كسى را كه هوس خويش را معبود خود قرار داده است؟ [4] : 257/ بقرة؛ خداوند صاحب اختیار كسانى است كه ايمان آوردهاند. آنان را از تاريكيها به سوى روشنايى مىبرد. و[لى] كسانى كه كفر ورزيدهاند، صاحب اختیارانشان طاغوتند. [5] : 201/ اعراف؛ در حقيقت، كسانى كه [از خدا] پروا دارند، چون وسوسهاى از جانب شيطان بديشان رسد [خدا را] به ياد آورند و بناگاه بينا شوند. [۶] : بحارالأنوار؛ ج92 ؛ ص329 : خدایا! ما به تو شِکوه می کنیم از نبود پیامبرمان و غیبت ولیّمان و سختی روزگار بر ما و واقع شدن فتنه ها برای ما و هم دستی دشمنانمان و زیادی آنان و کمی ما. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 0:56 توسط مهدی |
|
|
باسمه تعالي مي گفت : لازم نيست من و تو بشينيم فلسفه ي قيام امام حسين عليه السلام رو کشف کنيم. امام، خودشون همه چيز رو صاف و پوست کنده گفته اند. مي گفت : براي خدا هيچ چيزي عزيز تر از «دينِ» ش نيست. اگه يک وقت شرايط جوري بشه که اصل و اساس اين دين در خطر باشه، خون پسر رسول خدا هم که شده بايد ريخته بشه تا اين اساس حفظ بشه. مي گفت : فرقي که حکومت يزيد با قبلي ها داشت، اين بود که او ديگر ظاهري هم براي اسلام باقي نگذاشته بود، علناً شراب مي خورد و کفر مي گفت. و اگر نه همين امام حسين عليه السلام که حاضر نشد يک لحظه ننگ بيعت با يزيد را بپذيرد، ده سال با معاويه زندگي کرده بود. با خودم گفتم : عجب مردم ابلهي بودند که هنوز پنجاه سال از پيغمبرشان نگذشته، حاضر شدند دين خودشان را به يک چنين آدم هايي بفروشند. مي گفت : سنت هاي خدا تغيير ناپذيرند. گفتم : دو دو تا چهار تاست ديگه، آخه آدم مگه اين که کور باشه تا فرق بين دين يزيد با دين امام حسين عليه السلام رو تشخيص نده. از حرف هاي سيد الشهداء عليه السلام در کربلا هم گفت : « مردمان بندگان دنيايند. و دين تنها، ليسه ايست بر زبان هايشان. تا زنگي هاشان به راه است گرد آن مي چرخند، اما گاهِ آزمايش که مي رسد دين داران کم اند.» [1] **** سرم سياهي رفت؛ انگار يکي از تو هُلم داده باشد. ناخود آگاه نفس عميقي کشيدم. حس کردم يک بوي آشنايي مياد. راستي! اين جا کوفه نيست؟ تا کربلا چقدر راه است؟ [1] النَّاسُ عَبِيدُ الدُّنْيَا وَ الدِّينُ لَعِقٌ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّيَّانُونَ. بحارالأنوار ج : 44 ص : 383
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم بهمن 1388ساعت 0:19 توسط مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1388 بهمن 1388 |
|
RSS
|